آخرین دست نوشته
منگ منگ بود. زل زده بود به صفحه ی تلویزیون و دگمه های دسته ی پلی استیشن را فشار می داد ، می خواست وانمود کند که همه چیز عادی ست
توی راه دستشویی تاب می خورد. تحملم تمام شد آرام زدم زیر گریه.
روبه روی من نشسته بود و چشمانش گود رفته بود. گفتم : ((باز چکار کردی با
خودت ؟)).
آرام و منگ خندید و گفت: (( هیچی ؛ بازم زنگ زدن تو رو کشوندن این جا. من چیزیم نیست.))
(( از حرف زدن و راه رفتنت معلومه . چندتا قرص خوردی ؟ تو رو به هر چیزی که باورش داری راس بگو.))
(( یه دونه زاناکس. ولی دیگه هیچ باوری ندارم . تو از چی می ترسی؟))
((اون دفعه هم گفتی یکی ، ولی بعد معلوم شد دوتا زاناکس و یه دیازپام . دکتر می گفت دو تا زاناکس به تنهایی یه فیل رو از پا در میاره..))
توی فاصله ای که رفت آشپزخانه آب بخورد. خودم را به اتاقش رساندم. فهمیدم بازهم دوتا زاناکس خورده با یکی دوتا قرص دیگر.
گفتم : ((دیدی راسشو نگفتی ...))
((بازم سرک کشیدی تو دخمه ی من ؟ از چی می ترسی هان ؟ خب می میرم خلاص ! ))
(( من برادرتم ! حداقل به فکر بچه ها باش . با کلی ذوق و شوق برا عید خرید کردن .))
دستم را دراز کردم به طرفش.
((بیا بریم اورژانس))
دستم را پس زد.
((پس به فکر نوروزتونین. همش چهل روزه . بعدِ هفت پیرن سیاهاتون رو در بیارین.ای رابطه ها همه قراردادیه ...همه ذهنیه خواهر ،برادر ، پدر...))
از حرفی که زده بودم پشیمان شدم.
((بازم فلسفه بافی .هیچ می دونی بچه ها پشت در این زندون که ...))
پرید توی حرفم.
((اسمش دخمه ست دخمه ...))
(( خب بابا ! پشت در این دخمه بچه ها دارن عذاب می کشن بابا و مامان رو نگاه کردی . به خدا پشت این در دارن آب می شن.))
یه دفعه از کوره در رفت. با این که نایی نداشت ولی داد می زد.
(( چکار کنم . نمی خام فکر کنم . بیدار که هستم همش فکره . می خام منگ باشم تو هپروت . مشروب که می خورم همه دهنمو بو می کنن ولی ای قرصا بو نداره.))
بعد دستم رو گرفت برد لب پنجره ی دخمه . خانه در طبقه ی چهارم یک مجتمع مسکونی بود.
((ببین شب که خوابم نمی بره یا باید قرص بخورم یا باید از این جا بپرم پایین.))
حرفی برای گفتن نداشتم.نشست پشت کامپیوتر و دنبال همان آهنگ های همیشگی. در همین بین آرام قرص ها را کش رفتم . به طرف در رفتم و گفتم: (( لج نکن بیا بریم. دیر می شه))
خندید و گفت:(( من سگ جون تر از ای حرفام.))
گفتم :((بابا اینا نیستن می دونی ...))
ادامه ی حرفم توی بلندی صدای آهنگ ِ متال گم شد.
************
باورم نمی شد .دوباره خودم را با عجله رساندم خانه ی پدری . شوکه بودم.
این بار فقط یک چیز توی دخمه حرف می زد.
(( آخرین دست نوشته ی یک عاصی . دوباره شبه . خوابم نمی بره ،قرص هم نیست . پس باید از این پنجره بپرم بیرون .))
|
+| نوشته شده توسط
باغبان جهنم در سه شنبه 4 اردیبهشت1386
|