تبليغاتX
باغبان جهنم
شعر و اندیشه های یک عاصی
 

برسد به دست وزیر ارشاد ، نه فرهنگ !

 

هیچ شخیصیتی در کابینه ی شصت میلیونی ! احمدی نژاد به اندازه ی صفار هرندی مرا نمی آزارد. اصلن  بدنمان کهیر می زند با دیدن این آدم  . مرد شماره ی یک فرهنگ  مملکت حال فقط همان وزیر ارشاد است نه فرهنگ . کاش احمدی نژاد بازدست به حرکتی انقلابی بزند و این بار واژه ی زمخت و زاید (( فرهنگ )) را از عنوان وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی ِ خود  حذف نماید  که در این کار دو فایده و در هر فایده مقدار متنابهی سود نهفته است .

 

یکم ) قشر کثیری تکلیف خود را دانسته ؛ به دنبال حسنک می روند و دکان فرهنگی شان تخته می شود.

 

دوم)  ما که همه چیزمان به همه چیزمان می آید دیگر فرهنگ و هنر می خواهیم به کجایمان آویزان کنیم !

 

سوم ) صفار هرندی هم که فقط ((رسالت ارشادی))  برای خود متصور است و بس. پس چرا واژه ی ننگ بار و سنگین فرهنگ را هماره یدک کشد. اندام ایشان چون بنده نی قلیانی  و تنش رنجور ست و توان بار اضافه را ندارد . لطفن اصرار بیهوده ننمایید که ایشان را ارشاد بس است.

 

پی نوشت ) اظهار نظرها و اقدامات ارشادی و غیر فرهنگی جناب صفار مرا به این جا کشاند و محرک های خارجی وجود نداشته است  . در این فقره هر قدر دندان برجگر مبارک نهادیم افاقه نکرد ؛ بر آن شدیم تا به سبک برادران جان بر کف و دشمنان قسم خورده ی خود در ((کیهان )) دست به افشاگری بزنیم  و پته ی جناب وزیر را به آب دهیم.

 

|+| نوشته شده توسط باغبان جهنم در جمعه 14 اردیبهشت1386  |
 

آخرین دست نوشته

 

منگ منگ بود. زل زده بود به صفحه ی تلویزیون و دگمه های دسته ی پلی استیشن را فشار می داد ، می خواست وانمود کند که همه چیز عادی ست

توی راه دستشویی تاب می خورد. تحملم تمام شد آرام زدم زیر گریه.

روبه روی من نشسته بود و چشمانش گود رفته بود. گفتم : ((باز چکار کردی با

خودت ؟)).

 آرام و منگ خندید و گفت: (( هیچی ؛ بازم زنگ زدن تو رو کشوندن این جا. من چیزیم نیست.))

(( از حرف زدن و راه رفتنت معلومه . چندتا قرص خوردی ؟ تو رو به هر چیزی که باورش داری راس بگو.))

(( یه دونه زاناکس. ولی دیگه هیچ باوری ندارم . تو از چی می ترسی؟))

 

((اون دفعه هم گفتی یکی ، ولی بعد معلوم شد دوتا زاناکس و یه دیازپام . دکتر می گفت دو تا زاناکس به تنهایی یه فیل رو از پا در میاره..))

 

توی فاصله ای که رفت آشپزخانه آب بخورد. خودم را به اتاقش رساندم. فهمیدم بازهم دوتا زاناکس خورده با یکی دوتا قرص دیگر.

 

گفتم : ((دیدی راسشو نگفتی ...))

 

((بازم سرک کشیدی تو دخمه ی من ؟ از چی می ترسی هان ؟ خب می میرم خلاص ! ))

(( من برادرتم ! حداقل به فکر بچه ها باش . با کلی ذوق و شوق برا عید خرید کردن .))

 

دستم را دراز کردم به طرفش.

((بیا بریم اورژانس))

دستم را پس زد.

((پس به فکر نوروزتونین. همش چهل روزه . بعدِ هفت پیرن سیاهاتون رو در بیارین.ای رابطه ها همه قراردادیه ...همه ذهنیه خواهر ،برادر ، پدر...))

از حرفی که زده بودم پشیمان شدم.

 

((بازم فلسفه بافی .هیچ می دونی بچه ها پشت در این زندون که ...))

پرید توی حرفم.

((اسمش دخمه ست دخمه ...))

(( خب بابا ! پشت در این دخمه بچه ها دارن عذاب می کشن بابا و مامان رو نگاه کردی . به خدا پشت این در دارن آب می شن.))

 

یه دفعه از کوره در رفت. با این که نایی نداشت ولی داد می زد.

(( چکار کنم . نمی خام فکر کنم . بیدار که هستم همش فکره . می خام منگ باشم تو هپروت . مشروب که می خورم همه دهنمو بو می کنن ولی ای قرصا بو نداره.))

 

بعد دستم رو گرفت برد لب پنجره ی دخمه . خانه در طبقه ی چهارم یک مجتمع مسکونی بود.

((ببین شب که خوابم نمی بره یا باید قرص بخورم  یا باید از این جا بپرم پایین.))

 

حرفی برای گفتن نداشتم.نشست پشت کامپیوتر و دنبال همان آهنگ های همیشگی. در همین بین آرام قرص ها را کش رفتم . به طرف در رفتم و  گفتم: (( لج نکن بیا بریم. دیر می شه))

خندید و گفت:(( من سگ جون تر از ای حرفام.))

گفتم :((بابا اینا نیستن می دونی ...))

ادامه ی حرفم توی بلندی صدای آهنگ ِ متال گم شد.

 

************

باورم نمی شد .دوباره خودم را با عجله رساندم خانه ی پدری .  شوکه بودم.

این بار فقط یک چیز توی دخمه حرف می زد.

 

(( آخرین دست نوشته ی یک عاصی .  دوباره شبه .  خوابم نمی بره ،قرص هم نیست .       پس باید از این پنجره بپرم بیرون .))

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط باغبان جهنم در سه شنبه 4 اردیبهشت1386  |
 

چند اپیزود از یک زندگی

 

1)     پیرمرد کوچه را اشتباهی پیچیده بود ، این را پسرش که کنار دستش نشسته بود  گفت. ((راه خونه رو هم گم کرده ام ، فکر و خیال حواس برا آدم نمی ذاره)) و این را پیرمرد گفت . فرمان را چرخاند تا دور بزند. دوباره ادامه داد : (( اگه به جای این سی سالی که پای تخته گچ به خورد خودم دادم  تویِ یه بارفروشی شاگردی می کردم ، الان برا خودم یه بارفروشی داشتم با سه چارتا شاگرد...))

 

2)     ((دویست و چهل هزار تومان حقوق بازنشستگی برا یه معلم با مدرک لیسانس اونم وقتی که تازه بچه هاش می خان سر و سامونی بگیرن یا باید شهریه ی دانشگاه بده ... یعنی تحقیر)).این عقیده ی پیرمرد بود.

 

3)     الان دو ماه می شود که به فکر یه کار مثلن ((آزاد )) هستند برای چرخاندن چرخ دو تا زندگی(پیرمرد و پسر فارغ التحصیل ِ متاهلش) . تازه فهمیدن چقدر مافیا هست تو همه چی ؛ برنج ، چوب ، شکر و...

 

4)     روزنامه ها از قول مسوولین آموزش و پرورش نوشته اند : (( اعتراضات معلمین از آن سوی آب ها هدایت می شود.))

   

پی نوشت

1 ) سر شغل چهارم دکتر – حاجی خودمون – با امین شرط بسته بودم .مصاحبه ی تلویزیونی دکتر را دبیر شورای ....معرفی کرد.با عجله پریدم روی تلفن.((الو امین...)).این هم پست چهارم.

2) چند روز پیش وقتی از دکتر پر سیدم سفر های نوروزی خوش گذشت ؟ گفت : (( نه آقا ! مگه می ذارن تو سفر هم همش بردنمون تو اتاقای فکر )). گفتم : (( خسته نباشین آی دکتر ! به خدا ما حاضریم یه گوشه از این مسوولیت ها رو قبول کنیم .))

|+| نوشته شده توسط باغبان جهنم در یکشنبه 2 اردیبهشت1386  |
 

 

از همین جا بخوانید!

 

ما ایرانی ها در مقدمه چینی استادیم و در این شکی نیست.گاه آن چنان به حواشی یک 

موضوع – سوژه- می پردازیم که یادمان می رود اصل مطلب را بگوییم .

 

1)      امیدوارم خداوند این هنر یا هنر نما !(مثل تماشاگر نما و از آن واژه های من درآوردی ِ لج درار) را از ما بگیرد و اقلیتی را از عذابِ تحمل نجات دهد.

 

2)      این صفحه قرار است دربرگیرنده ی نظر ،طنز،شعرواندیشه های من باشد راجع به هر آن چه فکر می کنم در آن صاحب نظرم و یا کمی تا قسمتی آن را می شناسم.(یک هفته بیجار معمولی برای گفتن و شاید عقده گشایی !)

 

3)      این جا دفتری شخصی ست که با شما به اشتراک می گذارم و قرار نیست مرا شکل شما و یا شما را شکل من کند .لطفن بدون هراس با مطالب آن مواجه شوید و نظرات خود را بیان نمایید.

 

4)      هرگاه در این صفحه یادداشت و یا چیزی شبیه به آن خواندید که به شما برخورد و رگ غیرت تان ورم نمود،شک نکنید که روی صحبت نگارنده با  خودِ شما بوده و دراین باره نیازی به عذر خواهی نمی بینم.

 

5)      از همه کسانی که این صفحه را نمی پسندند ، خواهش می کنم بدون نثار ناسزا به نگارنده در دل یا هر محل  دیگری این جا را ترک نمایند.

 

6)      اولش خواستم بدون مقدمه شروع کنم تا بدانید که چقدر نامتعارفم * ولی هر قدر با خودم کلنجار رفتم دیدم(( نه بابا منم ایرانیم دیگه !))

 

*( مثلن در پاورقی) این نا متعارف بودن همان عقده ای ست که به زبان ساده چنین بیان می کنیم: (( از آنجایی که من با بقیه فرق دارم ...)) از کجایش را هنوز من نفهمیده ام ! اگر شما می دانید از یابنده خواهشمندم در کامنت ها اعلام کند ولی تقاضای مژدگانی ننماید.

 

|+| نوشته شده توسط باغبان جهنم در شنبه 1 اردیبهشت1386  |
 
 
بالا