تبليغاتX
باغبان جهنم
شعر و اندیشه های یک عاصی
 

 

برای هر کسی شبیه خودم / خودمان

 

الف

گوسفند هایی که را افتاده اند از چشم هایت

بوی یونجه ی دهانت

چه کتاب ها که نخوانده ای

الف به الف ، ب به بَع بَع ...

به چرا نشسته ای این ایسم های لا مصب را

علف به علف

ب

آقای موسیو ، میس بانو !

گند زدی به آرمان هایم ، آرش هایم  و آرمین

هر پنج شنبه با قطار به پاریس می رود

محض زیارت

ج

وارونه واژگان طنز

تمدن 2500  !

کجای تاریخ خواب ماندی

که ریختت قناس از آب در آمد

د

چهار نعل  وارونه

و از این اسب های لعنتی

هیچ یک به مدینه نمی رسد

مینی ژوپ و مانتو کوتاه هم

حل نمی کند این الکل بی پیر را در آب

آهای تاریخ خواب !

صورت قناس

کجای تمدنت اسید پاشیدند

که شیر توی شیر

بندری می رقصند .

 

|+| نوشته شده توسط باغبان جهنم در سه شنبه 30 بهمن1386  |
 

روزگارم را تنها  واژه ها می فهمند واین روزهایم را شعر .

 شعر که می ریزد حالم خوب می شود .

 

 

 

پیوست کسی شبیه من

در این سال سگی

زوزه می کشد میان این کاغذهای لعنتی

کم کن مرا از خود

حوصله ی ثانیه سر رفته ست تا سال

تصویر من بر دار

آویزان تر از این برزخ

رقص کنان در چشم های نازت

به سرم می زند که نباشم

سرم را بگذار تا بمیرم

میخ هایی که به سرم می کوبی

برای تابوت هم زیادی ست .

 

                                                  ******************* 

 * از اولین نامه هایم به بانو  و دوباره تقدیم به خودت .

 

با احترام

به تمام خط هایی که به هم می رسند

- متقاطع -

دل تنگ خط هاییم که

در ابدیت به هم می رسند

- موازی -

تقاطع تمام عشق هایم

موازی خط چشم های تو بود

دور دایره ی درد هایم

شفای دست های تو بود

با تشکر          

امضا            

 

 

 

|+| نوشته شده توسط باغبان جهنم در یکشنبه 28 بهمن1386  |
 
دو شعر
 

آسمان یک ماه می زاید

زمین هزار هزار پنجره ی عاشق

بگو

ستاره به مرزهای زمینی نیاید

برای کهکشانی که دهانش بوی شیر می دهد

عاشقی لقمه ی بزرگی ست هنوز .

 

 

                                      ***************************

 

دست هایت

که جای امنی ست

حتا برای مردن

فصل ِسیل

سد نمی شود اشک را

به جدال نشسته

این میان

مرد و گریه ...

تو را همین بس

مرد هم گریه می کند بانو .

|+| نوشته شده توسط باغبان جهنم در شنبه 27 بهمن1386  |
 

سفر دورن شهری یک مارکوپولو یا برش های موازی یک زندگی نیمه عادی

یکم ) (( لطفن یه چسب کاغذ )) . همین قدر تلگرافی و این که عجله دارم . پیرمرد آرام به طرف قفسه ها رفت و برگشت و چسب را به من داد . پولش را حساب کردم .

همان جا روی ویترین مغازه  مشغول چسباندن عکس روی فرم می شوم . پیرمرد نگاهش به من نبست :

 -  ملت خیلی بیکارن ها ؟

 می گویم  (( برا چی ؟ ))

 - از اول هفته هزارتا پوشه فروختم همه هم برای آزمون استخدامی آموزش و پرورش ، معلوم نیست چند نفر می گیرن که این همه ثبت نام می کنن ؟!

دختری وارد می شود : (( آقا یه دونه پوشه ))

آرام می خندم . به پیرمرد می گویم : (( مگه پوشه هم می خوان ؟ ))

- آره ، برا چی می پرسی ؟ !

می خندم و می گویم : (( پس یکی بده منم یکی از اون بیکاراشم ))

می زند زیر خنده . از مغازه خارج می شوم رو به رویم ساختمان آموزش و پرورش ایستاده و چشم غره می رود .

آخرین طرح اشتغال زایی

برو منقل من رو آتش کن

دوم ) بیرون اتاق آقای رییس کارگزینی کنسرو آدم / انسان است .  آقای رییس کلی نبوغ به خرج داده و یکی از اربا رجوع ها را دم در به نگه بانی گماشته است . پسر جوان پرونده ها را می گیرد و روی میز رییس تلنبار می کند و او مثل یک ماشین امضا کارش را درست انجام می دهد . پیرمردی یک راست می رود توی اتاق و با اندک تشر رییس می آید بیرون . پیرمرد عصبانی نیست و لبخند می زند ! بلند بلند می گوید

 - می گم پسر چرا الکی وقت من و خودت رو می گیری . بابا اونایی رو که می خان الان توی کلاس دارن درس میدن ...بازم می گه حالا تو برو منو برا آزمون استخدام ثبت نام کن شش ماهه که بیکارم . بهش می گم کار می خوای برو اون منقل من رو آتش کن .

جمعیت منفجر می شود از خنده . دوباره ادامه می دهد 

- من درست روز بیست و هفتم دی ماه فارغ التحصل شدم . روز رفتن اعلی حضرت از مملکت ، ولی روز بیست و ششم دی ماه دیگه به عنوان دبیر فنی نقشه کشی استخدام شده بودم توی آموزش و پرورش .

باز همه می خندند و دو سه نفری می گویند : (( خدا رحمتش کنه )) !

یکی می پرسد : (( حاجی چند تا بچه داری ؟ ))

- سه تا نره خر ، همه تحصیل کرده .. . دو تا مهندس یه دکتر ... قرار شده آقای دکتر مطب بزنه یکی شون بره جارو بکشه ، اون یکی هم ویزیت بفروشه .

کی گفته همه ی راه ها به رم ختم می شود ؟

سوم ) با دو کورس تاکسی به یک دفتر خدمات پستی می روم . پاکتی می گیرم . به پاکت کناریم – سمت چپم -  نگاه می کنم . پسر دارد می نویسد (( سازمان آموزش و پرورش / مربوط به آزمون اس...))

نمی توانم جلوی خنده ام را بگیرم و این بار بلند می زنم زیر خنده . به متصدی پست می گویم مثل این که این روزها هرچی پاکت دارین یه راس می ره آموزش و پرورش ؟

می گوید : (( فعلن که همه ی راه ها به آموزش و پرورش ختم می شه ))

زن میان سال ِ سمت راستم می گوید : (( اِ ... شما هم برا آموزش و پرورش ثبت نام می کنین ؟ فعلن که همه می خان معلم شن . رشته ی دختر من رو خیلی کم ثبت نام کردن . شما چی ثبت نام کردین ؟ ))

- رشته ی من فقط یه نفر می خاد . می خندم و می گویم (( اون یه نفر هم منم ... زمین شناسی ))

- دختر من هم زمین شناسی ثبت نام کرده . نگران می شود . می گویم : (( یه زن می خان یه مرد ))

لبخند می زند و می گوید : (( پس امیدوارم شما و دختر من قبول بشین )) .

 

آن مرد آمد ، آن مرد با پراید مشکی آمد

بیش از ده دقیقه است که منتظر تاکسی هستم . مسیرم را که می گویم خودرو ها از من دور می شوند . یکی می گوید : ((  از این جا با یه کورس نمی شه رفت )) . سمند سرعتش را کم می کند می گویم : (( مستقیم )) . دل نیم دل می کند و می ایستد .

- مستقیم یعنی کجا ؟

بدون جواب سوار می شوم و می گویم : (( یعنی هر جایی به جز این جهنم دره ... یعنی تا هر جا که هم مسیر هستیم می ریم .))

- نه این جور نمی شه شما باید مسیرت رو بگی ، چون یه عده ای مثل من سرویس دارن نمی یان وقت شون رو ثلف کنن ، بایستن و ازت بپرسن کجا ؟

سر دو راهی پیاده می شوم و دوباره منتظر . دارم از سرما قندیل می شوم . بیست دقیقه ایستادن سر خیابان این محله ی اعیانی هر چی نداشت چشم من ندیده را به جمال خودروهای آخرین مدل روشن کرد ولی حسرت را توی دلم خاموش . توی فکر هستم که یک پراید مشکی می ایستد .فقط راننده و بدون سرنشین دیگری . سوار می شوم . یک اسکناس دویست تومانی توی دستم است . جرات نمی کنم که دستم را به طرفش دراز کنم . می پرسم : (( مسافر کش که نیستین ؟ ))

- گفتم هوا خیلی سرده ماشینم خالی ...

طاقت نمی یارم : (( و آدمایی مثل شما کم ))

با خنده : (( نه این جور نیست فراوونه )) . باز می گویم : (( پس نگاه تون به زندگی قشنگ تر از منه ! )) دوباره می خندد و می گوید : (( شاید ... و شاید هم نه ))

پیاده می شوم با دوبار سپاس گزاری ویک خدانگه دار .

راستش را بگویم داشتم فکر می کردم که همیشه قرار نیست شاهزاده با اسب سفید بیاید . از فکرم خنده ام گرفت و با خودم گفتم : (( ولی حیف که من دختر نبودم / نیستم )) . شاهزاده های نجیب گاهی سوار بر پراید می آیند آن هم مشکی . باور کنید !

دلم لک زده برای یک چهارراه شلوغ . برای خط های عابر پیاده اش . برای آرام و بی خیال  قدم زدن  روی خط ها وقتی که چراغ عابر سبز است و چراغ راهنمایی قرمز / وقتی که سرم را انداخته ام پایین آسوده قدم می زنم و خودروهای آن طرف چهارراه بوق می زنند و راننده ها غر.

زیر لب یواش یواش تکرار می کنم

- آن مرد آمد

آن مرد با پراید مشکی آمد

آن مرد در هوای سرد آمد ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط باغبان جهنم در چهارشنبه 17 بهمن1386  |
 

 

 به جای مانده از دوران خوش دانش جویی

 

به کاری که به تو مربوط نیست دستمال نمی بندن !

از آن جایی که من یک روزنامه نگار و نویسنده ی حرفه ای هستم ( تا درآید لج هر آن کس که نتواند دید ) باید به عنوان (( مقدمه )) عرض نمایم ، (( استاد )) محصول ذهن خلاق بنده است . البته لطف کنید از همین اول  ،  دچار سوی تفاوت نشوید ! منظورم این ست که (( کاراکتر استاد )) محصول ذهن بنده و ساختگی ست ولی شاهکارها ، رفتار و کرامات استاد حاصل پاس کردن بیش از 140 واحد درسی در دانشگاه آزاد است . حالا شاید بهتر  فهمیده باشید ؛ شاهکارهای استاد مجموعه ای است از (( سوتی )) های استادان دانشگاه من همراه با سس اضافه ی طنز . شما هم از امروز می توانید استادان خود را چهار چشمی بپایید شاید حکایت یکی از این شاهکارها مربوط به استاد شما یاشد .

در پایان لازم می دانم متذکر شوم که از هیچ کسی بابت نوشتن این مطالب عذر نمی خواهم و به هر کس که بر خورد مطمین باشد که (( استاد )) مورد نظر خود او ست .

شاهکار اول

تسلط استاد بر اصطلاح های ترکی – مغولی

امروز استاد (( منبع العلوم و مجمع الدانش )) خود را نگشود و سه دقیقه – این بهترین رکورد استاد است – بدون تقلب از روی کتاب درس داد . پس از پایان دقیقه ی سوم استاد در تعریف یک اصطلاح تخصصی سوتی مورد انتظار را از خود صادر کرد . ایشان اصطلاح مورد نظر را با اصطلاحی مشابه اشتباه گرفته بود و با حرارت وصف ناشدنی  به شرح و توضیح اصطلاح مشابه می پرداخت . در همین حین عده ای از دانشجویان که (( تاپ )) – کرم کتاب – نامیده می شوند ، لب به اعتراض گشودند که : (( نه خیر استاد ! این که شما می گید اون نیست ! )) این وسط ما هم مثل گوسفندی که به دنبال چوپانش می گردد هم چنان هاج و واج ، انگشت  به دهان به نظاره ی (( گفتمان علمی )) استاد و دانشجویان تاپ نشستیم . البته بین خودمان بماند دو سه باری آمدیم اظهار فضل کنیم و طرف یک گروه را بگیریم که هربار وجدان مان نهیب زد : (( اوهوی ! به کاری که به تو مربوط نیست ، دستمال نمی بندن ! ))

ما هم بی خیال قضیه شدیم و همان طور حیران ماندیم . بالاخره استاد با استفاده از یک فرصت مناسب به آرامی به (( منبع العلوم و مجمع الدانش )) خود نزدیک شد و در چشم به هم زدنی آن را گشود . سپس استاد با استفاده از (( قانون فرمالیزاسیون )) و در کمال خونسردی فرمود : (( البته این که من گفتم درست مترادف همان اصطلاحی ست که شما می گید ، شما هم معنی انگلیسی اونو گفتید و من متردافش رو به زبان ترکی – مغولی ! )) . با لبخند ادامه داد : (( حالا همون انگلیسیش رو بنویسین که بهتر می فهمین ، یک کلمه که این همه دعوا نداره )) .

حال همه از این همه پر رویی استاد متحیر گشته و چون من انگشت به دهان  گرفته بودند . در همین حین شیطان با پس گردنی بنده را مرد عنایت قرار داده  و گفت : (( یک کم هم از استادت یاد بگیر ، بدبخت ! ))

 

تا پست بعدی در اشتیاق شاهکار دیگری از استاد بسوزید و بسازید .

 

 

|+| نوشته شده توسط باغبان جهنم در دوشنبه 8 بهمن1386  |
 

خودزنی به سبک من

این یک احساس نیست ، مواجه ی واقعی تجربه ست .

به زمین گرم نخورده ام با مخ پرتاب شده ام به سمت زمینِ ِ گند . با سرعتی ناشی از نا بخردی خودم ، ضعف دولتم در تامین نیازهای اجتماعی شهروندانش – از جمله کار -  و شتاب منفی شانس .

چه اعتقاد راسخی داشتم ! خودم به خودم خنده ام می گیرد . وقتی سروده ام : دل به تقدیر نسپرده ام / به دست هایم ایمان آورده ام

شعر تبلیغاتی و کودکانه ی خوبی بود . حال افتخاراتم جمع شده اند در قفسه های کتاب ، توی فایل های مزخرف کامپیوتر نیمه شخصی ام و کیف سی دی هایم .

دنیام شده گریز به خود / دگر ساخته ها ( دنیای مجازی ) .

هلوی چشم هایم پای ال سی دی کامپیوتر که زل زده به صفحه ی شخصی ات واقعن چیدنی ست .

بعد از آن خواب تا لنگه ی ظهر برای جبران بی خوابی شبانه و ناله ی عاجزانه ی همسرم که : (( چه کار کنم با تو؟ )) . پرچم سفید احمقانه ی من به نشانه ی تسلیم و تکرار نکبت بار همین که هستم در کلامی با این پیچیدگی : (( هر چی بگی حق داری ! ))

بالا کشیدن تنبان در دنیای کنونی سخت است و من این را به سرعت درک کرده ام  .

سبد خانوارم پر شده از قبض های نپرداخته و دست تمنایم هنوز درازست سوی یاری سبز پدری .

خودم می دانم ....خوب می دانم من مرد خانواده نیستم . راست می گویی من با کتاب هام / کامپیوترم و دنیای مجازیم ازدواج کرده ام .

 

 

|+| نوشته شده توسط باغبان جهنم در دوشنبه 8 بهمن1386  |
 

 

هر چیزی به مثابه ی جان انسان یا لطفن چراغ ها را خاموش کنید همه چیز عادی ست !

 

قرار گذاشتیم . کی و کجا ؟ . یادم نیست !

قرار بود به تکرار نیفتیم . قرار بود بگوییم : (( فکر کردم چی شده ؟ )) / (( خب مثلن که چی ؟ )) / (( این که چیز عجیبی نیست )) . کی این قرار احمقانه را گذاشته بود ؟ . خوب که نگاه کنی می فهمی این یک قرارداد اجتماعی ست که همه نا گفته و پنهانی بدان پای بندیم .

قرار شد که تکرار نکنیم . اگر هی بگوییم ، دیگر تلنگر نیست . نق زدن است نق زدن . این بود که پوست مان کلفت شد . همه چیز سر جایش است ملالی نیست الا ...

عصر خبر ، عصر عریانی ست . هیچ چیز پوشیده نیست . دهکده هم جهانی ست .اما چه سود که شاخک های انسانی دیگر حساس نیست .

گمان می کردم که این همه تکرار ما را به عادت کشانده ست ولی چنین هم نیست .

آن قدر اخبار بد و ناگوار شنیده ایم که دیگر عادی ست . این گزاره ای ست که حال بردرستی آن شک دارم .

خبر اکنون سر سفره ی ما ست . در حالی که دوغ را با لذت تمام می نوشیم به تماشای شبکه ی خبر نشسته ایم و خبر کشته شدن چند صد نفر را به راحتی هضم می کنیم .

دقت کنید !

اخبار هر روزه پر است ازاعلام کشته شدن ده ها تن در عراق / افغانستان / فلسطین / آمریکا / کنیا / اندونزی / ایران و...

حمله ی خبری سنگین است ولی این هجمه چیزی از ما نمی کاهد /  ما را نمی آزارد و همه چیز عادی ست ... همه چیز سر جایش است .

رخدادهای تلخ - طبیعی و غیر طبیعی – تکرار می شودند ... قتل / ترور / انفجار / جنگ / حمله ی استهشادی /   زلزله / گردباد و سیل و این ها همه انسان هایی را با خود به کام مرگ می برند .

این ها همه دلیل هستند یا بهانه برای مرگ ؟ !

همسرت از تو درخواست پلو می کند و خورشت را به پدرت تعارف . هم زمان پرده ای برمی افتد که (( طوفان کاترینا دها کشته برجای گذاشت و هزاران تن را بی خانمان کرد)) . آب ازآب تکان نمی خورد . لقمه بعدی را با ولع فرو می دهم.

(( در حمله ی امروز سربازان اسراییلی پنج جوان فلسطینی کشته و دو تن زخمی شدند )) / (( در پاسخ به حملات اخیر اسراییل یک جوان فلسطینی دو اسراییلی را کشت . در این حمله ی انتحاری ...))  .

 ارزش جان انسان در میان انبوه خبررنگ می بازد ؟ ( این تصور پیشین من بود ولی چنین نیست) .

شاخک های انسانی حساسیت خود را از دست می دهند ... پوست مان هر روز کلفت تر می شود ... آستانه تحمل بشر از نسلی به نسلی دیگر زیادتر می شود . انسان امروز غرق در روزمرگی شده است. سری که درد نمی کند دستمال نمی بندند ... هر کدام از این ها و هزار دلیل / توجیه دیگر می تواند گواهی باشد بر عادی شدن اوضاع در هر شرایط بحرانی .

فاجعه ، فاجعه است . مکان ندارد . ایدیولوژی هم نمی شناسد .

معتقدم حمله ی بی رحمانه ی سربازان اسراییلی به  فلسطینیان یک نسل کشی ست ، حمله حزب الله به شهرک نشینان اسراییلی نیز یک حمله ی تروریستی ست . حمله انتحاری و انفجار جوان فلسطینی در یک اتوبوس مدرسه هم وحشیانه و غیر انسانی ست .

امروز فاجعه ای دیگر در راه است !

محاصره ی باریکه ی غزه هم چنان ادامه دارد . شهروندان این منطقه با کمبود شدید دارو ، غذا و سوخت مواجه هستند . آب و برق شهر غزه نیز قطع می باشد .

خبری که آرام آرام عادی می شود .

همه با خبریم در این دهکه ی جهانی اما ...

تو راست می گویی / من راست می گویم ، افسوس که دست مان کوتاه ست !

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط باغبان جهنم در پنجشنبه 4 بهمن1386  |
 
 
بالا