رویاهای فانتزی یک مرد نیمه خوشبخت
نون گازوییلی حق مسلم ما ست !
روز یکم / صبح / همه خودکشی دسته جمعی نهنگ ها را فراموش کرده اند و به دنبال سرنوشت اسب های پرنده هستند که خدایی نکرده نسل شان منقرض نشود ، بحثِ توی تاکسی همین بود . راننده تاکسی کرایه اش را مطابق نرخ نامه مصوب برمی دارد و با لبخند باقی مانده ی پول را می دهد . رییس دانشگاه دم در دانشگاه ایستاده و به همه ی دانشجویان خوش آمد می گوید .
روز یکم / عصر / نانوایی سر کوچه خیلی شلوغ است . من هم بر حسب عادت هر جا صف شلوغ باشد در صف حضور می یابم تا مبادا حق الناسم نا حق شود و عقب مانم از این قافله . سر سفره کسی به کباب و پلو نیم نگاهی هم ندارد . ننه بزرگ نان را در گنجه پنهان می کند برای روز مبادا . همسرم توی سفره ی مخصوص می پیچد که فردا با اتوبوس بفرستم برای مامانش اینا . باجناقم آن را بر چشم می مالد محض تبرک و دوا و پسرِ تپلش نان را دو لوپی می خورد تا لقمه ای مانده که روحش گردد از تن جدا .
روز یکم / شب / چند سالی همه در انتظارش بوده اند و امروز سر سفره ی ما بود ؛ نفت ؟ نه ! بوی نفت سر سفره ی ما بود . نانِ نانوایی محمود آقا امروز بوی نفت می داد یا چیزی شبیه آن ... (( مهرورزی )) . (( نفت را به سر سفره ی هر ایرانی می آوریم )) شعارهای دولت امروز تحقق پیدا کرده بود. خدا کند فردا هم همین قدر خوش بخت باشیم و این دعای آخر شب من است . امشب بر خلاف هر شب گوسفند ها امانم را بریده اند ،عجیب است آن ها به سراغم آمده اند آن هم بدون دیازپام ده . آهای خدا من چه قدر امروز خوش بخت بودم . کاش امشب را نمی خوابیدم !
روز دوم / صبح / نه تاکسی هست نه خط واحد . پژو دربست می رود تا دانشگاه آن هم با دو برابر نرخ معمول . مردِ همیشه موتور سوارِ حراستی دم در دانشگاه به رنگ جورابم گیر می دهد .با موتور کراسش تا دم در دستشویی فنی با من می آید و می گوید : (( برو تو تا جورابت رو عوض نکردی بیرون نیا )) . یک راه حل به مغزم خطور می کند . با امین تماس می گیرم . از بوفه ی دانشگاه باند طبی می خرد . ساق پا هایم را از روی شلوار باند پیچی می کنم و تبعید تمام می شود . دختر افه ای کلاس دنبالم می دود و شماره تماسم را می گیرد ، می گوید : (( نمی دانستم شما هم فَشِن می بینین و گر نه زودتر از اینا برا پروژه های دانشگاهی باهاتون تماس می گرفتم . ))
روز دوم / عصر / ملت دم نانوایی محمود آقا نشسته اند و زار زار گریه می کنند . یکی تا چشمش به اعلامیه ی روی شیشه می افتد دو دستی توی سرش می زند و می گوید : (( وای خدا باز هم بد بخت شدیم )) و دوباره جمعیت ضجه می زند . دلم هوری می ریزد : (( نکنه محمود آقا طوریش شده ؟ ! )) . آن قدر دست و پا می زنم تا به نز دیکی اعلامیه می رسم . روی کاغذ این طور نوشته شده : (( با ارض ِ پوزش و درخاست عفو از احالی محل . به دلیل نشت گازوییل به داخل تنور ، نانوایی جهت پاره ای تمیرات تا اطلاع سانوی تعطیل می باشد . با تشکر محمود آقا )) . نمی دانم به غلط های املایی محمود آقا بخندم یا به بد بختی های مان گریه کنم . آن ها را ترک می کنم .
روز دوم / شب / رییس دولت توی صفحه ی چهارده اینچ تلویزیون نشسته است و به ملت لبخند می زند : (( درسته قیمت هر بشکه نفت از مرزهای هشتاد دلار گذشته ، ولی در عوضش دلار ارزش جهانیش رو از دست داده )) . ننه بزرگم رو به من می گوید : ((از قدیم ندیم ها هم گفتن ، این به اون در . دیدی همش انتقاد می کردی ، حرف حساب که بشنوی درست می شی ننه )) . دیازپام ده خورده ام . به اندازه ی تولید یک ساله ی واحد دام و طیور وزارت جهاد کشاورزی گوسفند شمرده ام ولی خوابم نمی برد .
روز سوم / صبح / اهالی محل دم در نانوایی محمود آقا تحصن کرده اند و شعار می دهند : (( نون با کیفیت نمی خوایم / نمی خوایم )) . روی پلاکادری نوشته شده : (( نون گازوییلی حق مسلم ما ست )) . مرد حراستی دم در دانشگاه ایستاده سر تا پایم را ورانداز می کند . نگاهش روی پاهایم متوقف می شود . پاهایم را نگاه می کنم و وارد دانشگاه نمی شوم . خودم بر می گردم تا دوباره تاکسی سوار شوم . چهار نفر پسر و دختر از دور می آیند . هر چهار نفر ساق پاهای شان را باند پیچی کرده اند . یکی از دخترها به پاهایش اشاره می کند و می گوید : (( چه کلاسی داره ... اِنده نیو مُده ، چشای تینا جون رو امروز در می یاریم اساس )) . وقتی به سر در می رسند از هم جدا می شوند . دختر ها از سمت راست وارد می شوند و پسرها از سمت چپ . باورم نمی شود که دمپایی آشپزخانه پایم باشد ولی هست . با خودم می گویم: (( حتما از اثرات دیازپامای دیشبه )) .
|
+| نوشته شده توسط
باغبان جهنم در جمعه 14 دی1386
|