تبليغاتX
باغبان جهنم
شعر و اندیشه های یک عاصی
 

سفر دورن شهری یک مارکوپولو یا برش های موازی یک زندگی نیمه عادی

یکم ) (( لطفن یه چسب کاغذ )) . همین قدر تلگرافی و این که عجله دارم . پیرمرد آرام به طرف قفسه ها رفت و برگشت و چسب را به من داد . پولش را حساب کردم .

همان جا روی ویترین مغازه  مشغول چسباندن عکس روی فرم می شوم . پیرمرد نگاهش به من نبست :

 -  ملت خیلی بیکارن ها ؟

 می گویم  (( برا چی ؟ ))

 - از اول هفته هزارتا پوشه فروختم همه هم برای آزمون استخدامی آموزش و پرورش ، معلوم نیست چند نفر می گیرن که این همه ثبت نام می کنن ؟!

دختری وارد می شود : (( آقا یه دونه پوشه ))

آرام می خندم . به پیرمرد می گویم : (( مگه پوشه هم می خوان ؟ ))

- آره ، برا چی می پرسی ؟ !

می خندم و می گویم : (( پس یکی بده منم یکی از اون بیکاراشم ))

می زند زیر خنده . از مغازه خارج می شوم رو به رویم ساختمان آموزش و پرورش ایستاده و چشم غره می رود .

آخرین طرح اشتغال زایی

برو منقل من رو آتش کن

دوم ) بیرون اتاق آقای رییس کارگزینی کنسرو آدم / انسان است .  آقای رییس کلی نبوغ به خرج داده و یکی از اربا رجوع ها را دم در به نگه بانی گماشته است . پسر جوان پرونده ها را می گیرد و روی میز رییس تلنبار می کند و او مثل یک ماشین امضا کارش را درست انجام می دهد . پیرمردی یک راست می رود توی اتاق و با اندک تشر رییس می آید بیرون . پیرمرد عصبانی نیست و لبخند می زند ! بلند بلند می گوید

 - می گم پسر چرا الکی وقت من و خودت رو می گیری . بابا اونایی رو که می خان الان توی کلاس دارن درس میدن ...بازم می گه حالا تو برو منو برا آزمون استخدام ثبت نام کن شش ماهه که بیکارم . بهش می گم کار می خوای برو اون منقل من رو آتش کن .

جمعیت منفجر می شود از خنده . دوباره ادامه می دهد 

- من درست روز بیست و هفتم دی ماه فارغ التحصل شدم . روز رفتن اعلی حضرت از مملکت ، ولی روز بیست و ششم دی ماه دیگه به عنوان دبیر فنی نقشه کشی استخدام شده بودم توی آموزش و پرورش .

باز همه می خندند و دو سه نفری می گویند : (( خدا رحمتش کنه )) !

یکی می پرسد : (( حاجی چند تا بچه داری ؟ ))

- سه تا نره خر ، همه تحصیل کرده .. . دو تا مهندس یه دکتر ... قرار شده آقای دکتر مطب بزنه یکی شون بره جارو بکشه ، اون یکی هم ویزیت بفروشه .

کی گفته همه ی راه ها به رم ختم می شود ؟

سوم ) با دو کورس تاکسی به یک دفتر خدمات پستی می روم . پاکتی می گیرم . به پاکت کناریم – سمت چپم -  نگاه می کنم . پسر دارد می نویسد (( سازمان آموزش و پرورش / مربوط به آزمون اس...))

نمی توانم جلوی خنده ام را بگیرم و این بار بلند می زنم زیر خنده . به متصدی پست می گویم مثل این که این روزها هرچی پاکت دارین یه راس می ره آموزش و پرورش ؟

می گوید : (( فعلن که همه ی راه ها به آموزش و پرورش ختم می شه ))

زن میان سال ِ سمت راستم می گوید : (( اِ ... شما هم برا آموزش و پرورش ثبت نام می کنین ؟ فعلن که همه می خان معلم شن . رشته ی دختر من رو خیلی کم ثبت نام کردن . شما چی ثبت نام کردین ؟ ))

- رشته ی من فقط یه نفر می خاد . می خندم و می گویم (( اون یه نفر هم منم ... زمین شناسی ))

- دختر من هم زمین شناسی ثبت نام کرده . نگران می شود . می گویم : (( یه زن می خان یه مرد ))

لبخند می زند و می گوید : (( پس امیدوارم شما و دختر من قبول بشین )) .

 

آن مرد آمد ، آن مرد با پراید مشکی آمد

بیش از ده دقیقه است که منتظر تاکسی هستم . مسیرم را که می گویم خودرو ها از من دور می شوند . یکی می گوید : ((  از این جا با یه کورس نمی شه رفت )) . سمند سرعتش را کم می کند می گویم : (( مستقیم )) . دل نیم دل می کند و می ایستد .

- مستقیم یعنی کجا ؟

بدون جواب سوار می شوم و می گویم : (( یعنی هر جایی به جز این جهنم دره ... یعنی تا هر جا که هم مسیر هستیم می ریم .))

- نه این جور نمی شه شما باید مسیرت رو بگی ، چون یه عده ای مثل من سرویس دارن نمی یان وقت شون رو ثلف کنن ، بایستن و ازت بپرسن کجا ؟

سر دو راهی پیاده می شوم و دوباره منتظر . دارم از سرما قندیل می شوم . بیست دقیقه ایستادن سر خیابان این محله ی اعیانی هر چی نداشت چشم من ندیده را به جمال خودروهای آخرین مدل روشن کرد ولی حسرت را توی دلم خاموش . توی فکر هستم که یک پراید مشکی می ایستد .فقط راننده و بدون سرنشین دیگری . سوار می شوم . یک اسکناس دویست تومانی توی دستم است . جرات نمی کنم که دستم را به طرفش دراز کنم . می پرسم : (( مسافر کش که نیستین ؟ ))

- گفتم هوا خیلی سرده ماشینم خالی ...

طاقت نمی یارم : (( و آدمایی مثل شما کم ))

با خنده : (( نه این جور نیست فراوونه )) . باز می گویم : (( پس نگاه تون به زندگی قشنگ تر از منه ! )) دوباره می خندد و می گوید : (( شاید ... و شاید هم نه ))

پیاده می شوم با دوبار سپاس گزاری ویک خدانگه دار .

راستش را بگویم داشتم فکر می کردم که همیشه قرار نیست شاهزاده با اسب سفید بیاید . از فکرم خنده ام گرفت و با خودم گفتم : (( ولی حیف که من دختر نبودم / نیستم )) . شاهزاده های نجیب گاهی سوار بر پراید می آیند آن هم مشکی . باور کنید !

دلم لک زده برای یک چهارراه شلوغ . برای خط های عابر پیاده اش . برای آرام و بی خیال  قدم زدن  روی خط ها وقتی که چراغ عابر سبز است و چراغ راهنمایی قرمز / وقتی که سرم را انداخته ام پایین آسوده قدم می زنم و خودروهای آن طرف چهارراه بوق می زنند و راننده ها غر.

زیر لب یواش یواش تکرار می کنم

- آن مرد آمد

آن مرد با پراید مشکی آمد

آن مرد در هوای سرد آمد ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط باغبان جهنم در چهارشنبه 17 بهمن1386  |
 

خودزنی به سبک من

این یک احساس نیست ، مواجه ی واقعی تجربه ست .

به زمین گرم نخورده ام با مخ پرتاب شده ام به سمت زمینِ ِ گند . با سرعتی ناشی از نا بخردی خودم ، ضعف دولتم در تامین نیازهای اجتماعی شهروندانش – از جمله کار -  و شتاب منفی شانس .

چه اعتقاد راسخی داشتم ! خودم به خودم خنده ام می گیرد . وقتی سروده ام : دل به تقدیر نسپرده ام / به دست هایم ایمان آورده ام

شعر تبلیغاتی و کودکانه ی خوبی بود . حال افتخاراتم جمع شده اند در قفسه های کتاب ، توی فایل های مزخرف کامپیوتر نیمه شخصی ام و کیف سی دی هایم .

دنیام شده گریز به خود / دگر ساخته ها ( دنیای مجازی ) .

هلوی چشم هایم پای ال سی دی کامپیوتر که زل زده به صفحه ی شخصی ات واقعن چیدنی ست .

بعد از آن خواب تا لنگه ی ظهر برای جبران بی خوابی شبانه و ناله ی عاجزانه ی همسرم که : (( چه کار کنم با تو؟ )) . پرچم سفید احمقانه ی من به نشانه ی تسلیم و تکرار نکبت بار همین که هستم در کلامی با این پیچیدگی : (( هر چی بگی حق داری ! ))

بالا کشیدن تنبان در دنیای کنونی سخت است و من این را به سرعت درک کرده ام  .

سبد خانوارم پر شده از قبض های نپرداخته و دست تمنایم هنوز درازست سوی یاری سبز پدری .

خودم می دانم ....خوب می دانم من مرد خانواده نیستم . راست می گویی من با کتاب هام / کامپیوترم و دنیای مجازیم ازدواج کرده ام .

 

 

|+| نوشته شده توسط باغبان جهنم در دوشنبه 8 بهمن1386  |
 

 

هر چیزی به مثابه ی جان انسان یا لطفن چراغ ها را خاموش کنید همه چیز عادی ست !

 

قرار گذاشتیم . کی و کجا ؟ . یادم نیست !

قرار بود به تکرار نیفتیم . قرار بود بگوییم : (( فکر کردم چی شده ؟ )) / (( خب مثلن که چی ؟ )) / (( این که چیز عجیبی نیست )) . کی این قرار احمقانه را گذاشته بود ؟ . خوب که نگاه کنی می فهمی این یک قرارداد اجتماعی ست که همه نا گفته و پنهانی بدان پای بندیم .

قرار شد که تکرار نکنیم . اگر هی بگوییم ، دیگر تلنگر نیست . نق زدن است نق زدن . این بود که پوست مان کلفت شد . همه چیز سر جایش است ملالی نیست الا ...

عصر خبر ، عصر عریانی ست . هیچ چیز پوشیده نیست . دهکده هم جهانی ست .اما چه سود که شاخک های انسانی دیگر حساس نیست .

گمان می کردم که این همه تکرار ما را به عادت کشانده ست ولی چنین هم نیست .

آن قدر اخبار بد و ناگوار شنیده ایم که دیگر عادی ست . این گزاره ای ست که حال بردرستی آن شک دارم .

خبر اکنون سر سفره ی ما ست . در حالی که دوغ را با لذت تمام می نوشیم به تماشای شبکه ی خبر نشسته ایم و خبر کشته شدن چند صد نفر را به راحتی هضم می کنیم .

دقت کنید !

اخبار هر روزه پر است ازاعلام کشته شدن ده ها تن در عراق / افغانستان / فلسطین / آمریکا / کنیا / اندونزی / ایران و...

حمله ی خبری سنگین است ولی این هجمه چیزی از ما نمی کاهد /  ما را نمی آزارد و همه چیز عادی ست ... همه چیز سر جایش است .

رخدادهای تلخ - طبیعی و غیر طبیعی – تکرار می شودند ... قتل / ترور / انفجار / جنگ / حمله ی استهشادی /   زلزله / گردباد و سیل و این ها همه انسان هایی را با خود به کام مرگ می برند .

این ها همه دلیل هستند یا بهانه برای مرگ ؟ !

همسرت از تو درخواست پلو می کند و خورشت را به پدرت تعارف . هم زمان پرده ای برمی افتد که (( طوفان کاترینا دها کشته برجای گذاشت و هزاران تن را بی خانمان کرد)) . آب ازآب تکان نمی خورد . لقمه بعدی را با ولع فرو می دهم.

(( در حمله ی امروز سربازان اسراییلی پنج جوان فلسطینی کشته و دو تن زخمی شدند )) / (( در پاسخ به حملات اخیر اسراییل یک جوان فلسطینی دو اسراییلی را کشت . در این حمله ی انتحاری ...))  .

 ارزش جان انسان در میان انبوه خبررنگ می بازد ؟ ( این تصور پیشین من بود ولی چنین نیست) .

شاخک های انسانی حساسیت خود را از دست می دهند ... پوست مان هر روز کلفت تر می شود ... آستانه تحمل بشر از نسلی به نسلی دیگر زیادتر می شود . انسان امروز غرق در روزمرگی شده است. سری که درد نمی کند دستمال نمی بندند ... هر کدام از این ها و هزار دلیل / توجیه دیگر می تواند گواهی باشد بر عادی شدن اوضاع در هر شرایط بحرانی .

فاجعه ، فاجعه است . مکان ندارد . ایدیولوژی هم نمی شناسد .

معتقدم حمله ی بی رحمانه ی سربازان اسراییلی به  فلسطینیان یک نسل کشی ست ، حمله حزب الله به شهرک نشینان اسراییلی نیز یک حمله ی تروریستی ست . حمله انتحاری و انفجار جوان فلسطینی در یک اتوبوس مدرسه هم وحشیانه و غیر انسانی ست .

امروز فاجعه ای دیگر در راه است !

محاصره ی باریکه ی غزه هم چنان ادامه دارد . شهروندان این منطقه با کمبود شدید دارو ، غذا و سوخت مواجه هستند . آب و برق شهر غزه نیز قطع می باشد .

خبری که آرام آرام عادی می شود .

همه با خبریم در این دهکه ی جهانی اما ...

تو راست می گویی / من راست می گویم ، افسوس که دست مان کوتاه ست !

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط باغبان جهنم در پنجشنبه 4 بهمن1386  |
 

آخرین دست نوشته

 

منگ منگ بود. زل زده بود به صفحه ی تلویزیون و دگمه های دسته ی پلی استیشن را فشار می داد ، می خواست وانمود کند که همه چیز عادی ست

توی راه دستشویی تاب می خورد. تحملم تمام شد آرام زدم زیر گریه.

روبه روی من نشسته بود و چشمانش گود رفته بود. گفتم : ((باز چکار کردی با

خودت ؟)).

 آرام و منگ خندید و گفت: (( هیچی ؛ بازم زنگ زدن تو رو کشوندن این جا. من چیزیم نیست.))

(( از حرف زدن و راه رفتنت معلومه . چندتا قرص خوردی ؟ تو رو به هر چیزی که باورش داری راس بگو.))

(( یه دونه زاناکس. ولی دیگه هیچ باوری ندارم . تو از چی می ترسی؟))

 

((اون دفعه هم گفتی یکی ، ولی بعد معلوم شد دوتا زاناکس و یه دیازپام . دکتر می گفت دو تا زاناکس به تنهایی یه فیل رو از پا در میاره..))

 

توی فاصله ای که رفت آشپزخانه آب بخورد. خودم را به اتاقش رساندم. فهمیدم بازهم دوتا زاناکس خورده با یکی دوتا قرص دیگر.

 

گفتم : ((دیدی راسشو نگفتی ...))

 

((بازم سرک کشیدی تو دخمه ی من ؟ از چی می ترسی هان ؟ خب می میرم خلاص ! ))

(( من برادرتم ! حداقل به فکر بچه ها باش . با کلی ذوق و شوق برا عید خرید کردن .))

 

دستم را دراز کردم به طرفش.

((بیا بریم اورژانس))

دستم را پس زد.

((پس به فکر نوروزتونین. همش چهل روزه . بعدِ هفت پیرن سیاهاتون رو در بیارین.ای رابطه ها همه قراردادیه ...همه ذهنیه خواهر ،برادر ، پدر...))

از حرفی که زده بودم پشیمان شدم.

 

((بازم فلسفه بافی .هیچ می دونی بچه ها پشت در این زندون که ...))

پرید توی حرفم.

((اسمش دخمه ست دخمه ...))

(( خب بابا ! پشت در این دخمه بچه ها دارن عذاب می کشن بابا و مامان رو نگاه کردی . به خدا پشت این در دارن آب می شن.))

 

یه دفعه از کوره در رفت. با این که نایی نداشت ولی داد می زد.

(( چکار کنم . نمی خام فکر کنم . بیدار که هستم همش فکره . می خام منگ باشم تو هپروت . مشروب که می خورم همه دهنمو بو می کنن ولی ای قرصا بو نداره.))

 

بعد دستم رو گرفت برد لب پنجره ی دخمه . خانه در طبقه ی چهارم یک مجتمع مسکونی بود.

((ببین شب که خوابم نمی بره یا باید قرص بخورم  یا باید از این جا بپرم پایین.))

 

حرفی برای گفتن نداشتم.نشست پشت کامپیوتر و دنبال همان آهنگ های همیشگی. در همین بین آرام قرص ها را کش رفتم . به طرف در رفتم و  گفتم: (( لج نکن بیا بریم. دیر می شه))

خندید و گفت:(( من سگ جون تر از ای حرفام.))

گفتم :((بابا اینا نیستن می دونی ...))

ادامه ی حرفم توی بلندی صدای آهنگ ِ متال گم شد.

 

************

باورم نمی شد .دوباره خودم را با عجله رساندم خانه ی پدری .  شوکه بودم.

این بار فقط یک چیز توی دخمه حرف می زد.

 

(( آخرین دست نوشته ی یک عاصی .  دوباره شبه .  خوابم نمی بره ،قرص هم نیست .       پس باید از این پنجره بپرم بیرون .))

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط باغبان جهنم در سه شنبه 4 اردیبهشت1386  |
 

چند اپیزود از یک زندگی

 

1)     پیرمرد کوچه را اشتباهی پیچیده بود ، این را پسرش که کنار دستش نشسته بود  گفت. ((راه خونه رو هم گم کرده ام ، فکر و خیال حواس برا آدم نمی ذاره)) و این را پیرمرد گفت . فرمان را چرخاند تا دور بزند. دوباره ادامه داد : (( اگه به جای این سی سالی که پای تخته گچ به خورد خودم دادم  تویِ یه بارفروشی شاگردی می کردم ، الان برا خودم یه بارفروشی داشتم با سه چارتا شاگرد...))

 

2)     ((دویست و چهل هزار تومان حقوق بازنشستگی برا یه معلم با مدرک لیسانس اونم وقتی که تازه بچه هاش می خان سر و سامونی بگیرن یا باید شهریه ی دانشگاه بده ... یعنی تحقیر)).این عقیده ی پیرمرد بود.

 

3)     الان دو ماه می شود که به فکر یه کار مثلن ((آزاد )) هستند برای چرخاندن چرخ دو تا زندگی(پیرمرد و پسر فارغ التحصیل ِ متاهلش) . تازه فهمیدن چقدر مافیا هست تو همه چی ؛ برنج ، چوب ، شکر و...

 

4)     روزنامه ها از قول مسوولین آموزش و پرورش نوشته اند : (( اعتراضات معلمین از آن سوی آب ها هدایت می شود.))

   

پی نوشت

1 ) سر شغل چهارم دکتر – حاجی خودمون – با امین شرط بسته بودم .مصاحبه ی تلویزیونی دکتر را دبیر شورای ....معرفی کرد.با عجله پریدم روی تلفن.((الو امین...)).این هم پست چهارم.

2) چند روز پیش وقتی از دکتر پر سیدم سفر های نوروزی خوش گذشت ؟ گفت : (( نه آقا ! مگه می ذارن تو سفر هم همش بردنمون تو اتاقای فکر )). گفتم : (( خسته نباشین آی دکتر ! به خدا ما حاضریم یه گوشه از این مسوولیت ها رو قبول کنیم .))

|+| نوشته شده توسط باغبان جهنم در یکشنبه 2 اردیبهشت1386  |
 

 

از همین جا بخوانید!

 

ما ایرانی ها در مقدمه چینی استادیم و در این شکی نیست.گاه آن چنان به حواشی یک 

موضوع – سوژه- می پردازیم که یادمان می رود اصل مطلب را بگوییم .

 

1)      امیدوارم خداوند این هنر یا هنر نما !(مثل تماشاگر نما و از آن واژه های من درآوردی ِ لج درار) را از ما بگیرد و اقلیتی را از عذابِ تحمل نجات دهد.

 

2)      این صفحه قرار است دربرگیرنده ی نظر ،طنز،شعرواندیشه های من باشد راجع به هر آن چه فکر می کنم در آن صاحب نظرم و یا کمی تا قسمتی آن را می شناسم.(یک هفته بیجار معمولی برای گفتن و شاید عقده گشایی !)

 

3)      این جا دفتری شخصی ست که با شما به اشتراک می گذارم و قرار نیست مرا شکل شما و یا شما را شکل من کند .لطفن بدون هراس با مطالب آن مواجه شوید و نظرات خود را بیان نمایید.

 

4)      هرگاه در این صفحه یادداشت و یا چیزی شبیه به آن خواندید که به شما برخورد و رگ غیرت تان ورم نمود،شک نکنید که روی صحبت نگارنده با  خودِ شما بوده و دراین باره نیازی به عذر خواهی نمی بینم.

 

5)      از همه کسانی که این صفحه را نمی پسندند ، خواهش می کنم بدون نثار ناسزا به نگارنده در دل یا هر محل  دیگری این جا را ترک نمایند.

 

6)      اولش خواستم بدون مقدمه شروع کنم تا بدانید که چقدر نامتعارفم * ولی هر قدر با خودم کلنجار رفتم دیدم(( نه بابا منم ایرانیم دیگه !))

 

*( مثلن در پاورقی) این نا متعارف بودن همان عقده ای ست که به زبان ساده چنین بیان می کنیم: (( از آنجایی که من با بقیه فرق دارم ...)) از کجایش را هنوز من نفهمیده ام ! اگر شما می دانید از یابنده خواهشمندم در کامنت ها اعلام کند ولی تقاضای مژدگانی ننماید.

 

|+| نوشته شده توسط باغبان جهنم در شنبه 1 اردیبهشت1386  |
 
 
بالا